حافظ غزل پرداز شور انگیز عشق وزندگی

                                

                          حافظ غزل پردازشورانگیزعشق وزندگی

                                                          ۴                                      

  حافظ و رندی :

                                                از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

                                              وزنام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

                                                میخواره و سرگشته ور ندیم نظر باز

                                            وانکس که چو ما نیست در این شهر کدام است

   در یادداشت های پیشین ، اشارا تی پیرامون مفاهیم بلند " رند " و " رندی " از دید گاه حافظ داشتیم. اما چون یکی از محور های ارزشمند ووالای اندیشه  حافظ را " رندیت " تشکیل می دهد. در این نوبت با تفصیل بیشتر روی آن مکث می نماییم.

  " رند " در و ندیداد ( Randak = رندک ) آمده که در عربی به رند تعریب شده و به " رنود " جمع بسته اند.  " رند " در لغت به معنای زیرک ، حیله گر ، ریاکار و بی مبالات است. اما این کلمه نزد عارفان و صاحب دلان مفهوم ویژه و جداگا نه ای دارد. نزدیک ترین معنا ازدید عرفا برای کلمه رند ، ظاهراً خودرا ملامت ساختن  ولی باطن را سالم نگهداشتن است و به جز از قادر متعال ، در انقیاد هیچ چیزی و هیچ کسی قرار نداشتن است.

   اما نگاهی حافظ به مفهوم وماهیت " رندیت " از جنس دیگر است و اندیشه " رندیت " همچون خون تازه در رگهای غزل خواجه جاری است و او این اندیشه را بسیار ماهرانه پرورانیده و ازآن به مثابه حربه ای بهره گرفته وبه مصاف ریاکاران، سالوسان، زاهدان خود پرستان ، واعظان بی عمل ، متشرعان متعصب مذهبی رفته است. " رند " ی که حافظ از آن سخن می گوید، ابعاد وسیع دارد چون او با حرکت یک بعدی نمی توانسته اهداف انسان سالاری اش را بیان نماید لذا حافظ با تفکر بلند عارفانه ، از پیشینیان خویش ، در قبال استفاده ازکلمه  " رند " سبقت می جوید. با وجودی که عارفان قبل از او، نگاهی به واژه ای " رند" داشته اند . اما حافظ در این وادی توقف بیشتر نموده و پیرامون این مفهوم تامل و تعمقی زیادتر به خرچ داده است. 

     حافظ ، رند است. عارف و اهل دل است. پیام آور خلوت انس و مهربانی است. اما او یکباره به "رندیت " نپیوسته است. پیش از رسیدن به " رندی " در منزل های مختلفی توقف کرده و اندیشه های متنوعی را آزموده ولی از همه  آنها عبور نموده تا به رندی رسیده است. حافظ زمانی همه چیز را کامل و بی عیب می دید و دور فلک را استوار بر " منهج عدل " می دانست و تصویری که او در این مرحله ارائه می کند این است که ما باید مسرت از این داشته باشیم که ظالم راه به مقصود نمی برد و دنیا سر انجام بر پاشنه  عدل استوار می شود و داد بر بیداد پیروز می گردد. پندار شاعر بلند نظر ما در این مرحله چنین است:

                    دور فلکی یکسره بر منهج عدل است       خوش باش که ظالم نبرد راه به مقصود

    ویا :

            نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش    که من این دایره بی چون و چرا می بینم

   اما خود کامگی، استبداد، تاراج مردم، ناکار آمده گی هادیان اجتماعی ، نارسا یی های روزگار، وی را دچار شک و تردید می سازد. در این برهه سخنان آموز گاران و اربابان معرفت بر شک او غلبه دارد وحافظ حیرت خودرا از " خطا پوشی " این پیران طریقت به صراحت ابراز می نماید و این خودش آغازی از تردید وی نسبت به قرار گرفتن "دور فلک بر منهج عدل " است :

              پیر ما گفت " خطا بر قلم صنع نرفت "         آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

    ویا :

         مزن زچون و چرا دم که بنده ء مقبل             قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

   در این جا حافظ یک صوفی اشعری تمام عیار معلوم می شود که اندکی قبل از او شیخ محمود شبستری ، یکی از هم کیشان عارف او  گفته بود :

                  کسی کو با خدا چون وچرا گفت          چو مشرک حضرتش را نا سزا گفت

                   و را زیبد که پرسد از چه و چون            نباشد اعتراض  از بنده  موزون

        حافظ با چاشنی رندانه ولطیف ، همین معنی را به گونه  دیگری تکرار می کند :

            حدیث چون چرا درد سر دهد ای دل          پیاله گیرو بیاسا زعمر خویش دمی

    حافظ در این منزل توقف طولانی نمی کند ، زیراروز تاروز حیرتش قوت می گیرد و پرتو ذهنش به وادی شک می افتد واز این راه  بی نهایت و طی ناشد نی ، ازاین بیابان مملو از خارهای مغیلا نی ، دچار دهشت می گردد :

                از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود          زینهار ازاین بیابان وین راه ء بی نهایت

    ویا :                                                  

        چیست این سقف بلند ساده ء بسیار نقش ؟      زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

  ویا :

 این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است       کا ین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

 حافظ به عنوان یک اندیشه ورز توانا در میدان های مباحث کلامی ، حکمی و حتی عرفانی سیر نموده ، اما تسکین باطنی نیافته است و با تطور ی که در این زمینه ها داشته ویا به گفته  خودش در بادیه  تحقیق به سردویده اما نتوانسته که خودرا قانع بسازد و این معما را حل نماید. او مانند اندیشمندان و فیلسوفان ، حکمیت " سکوت " را بر گزیده و این راز سر به مهر را ، رهانموده و سخن دلش را بی پروا بیان کرده است :

       بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم       فلک را سقف و بشکافیم و طر ح نو در اندازیم

  خواننده ء گرامی توجه دارد که حافظ با ارا ئه " طرح نو " دیگر دور فلک را بر " منهج عدل " نمی داند ، چون اگر چنین بود نیازی به شکافتن سقف فلک وطر ح نو ، نمی رفت. اینجا است که خواجه ء شیراز می خواهد دنیای جدیدی بر پاگردد تا آدمی از این حیرت بیرون شود و قدرت حل این معما را داشته باشد.

  در این مرحله حافظ با بسیاری  از متفکران و اندیشمندان ، چون : دموکریتو س یا " حکیم گریان " یونانی ، ابو العلای معری ، ابن شبل بغدادی و خیام نیشاپوری هم سفر و هم نظر است. اما حافظ  سیر با لا تر از آنها دارد. او در " سرای حیرت " توقف نکرده وزیرکانه، راه کوتاه تری را برگزیده  و به حقیقت " رندی " رسیده است. اگر بتوان گفت که در ابعاد سه گانه  راهیان سلوک چون : " شریعت ، طریقت و حقیقت " حافظ بعد جدیدی  " رندیت " را آفریده است ، شاید سخن گزافی نباشد. طوریکه در گذشته گفتیم " رند " را قبل از حافظ عارفان دیگر نیز بکار برده اند . اما " رند " ی که حافظ می آفریند کاملاً از سنخ دیگر است که مهر آشکار اندیشه  او در آن حک گرد یده است. حافظ با پر ورا نیدن مفهوم " رندی "  در واقع از راستی در برابر دروغ و فریب، از عدالت در برابر استبداد و از حقیقت در برابر باطل دفاع می کند:

              زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد         دیو بگریزد ازآن قوم که قرآن خوانند 

        ابیات ذیل تقارب فکری حافظ را با متفکرینی که در فوق از آنها یاد کر دیم می رساند :

       بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری         شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

      با صبا در چمن لاله سحر می گفتم            که " شهیدان کی اند این همه خونین کفنان "

   گفت " حافظ من و تو محرم این راز نه ایم          از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان "

  ویا :

    حدیث از مطرب و می گو وراز دهر کمتر جوی       که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

  ویا:

    دوش بامن گفت پنهان کار دانی تیز هوش            وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

    گفت " آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع           سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش "

   و ا نگهم در داد جامی کز فروغش بر فلک             زهره در رقص آمدو بر بط زنان می گفت " نوش "

  " با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام            نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش ! "

    ویا :

     خیز تا خرقه ء صوفی به خرابات بریم                      شطح و طامات به بازار خرافات بریم

    فتنه می بارد از این سقف مقرنس بر خیز              تا به میخانه  پناه از همه آفات بریم

     ویا :

         گره زدل بگشا وز سپهر یاد مکن               که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

  چنانچه در آغاز گفتیم " رند " ی که حافظ در غزل های ناب و شیرین خود پرورانیده است ، ابعاد وسیع دارد که از جمله می توان روی اینها به شکل گذرا و کوتاه مکث نمود: 

   الف ـ تجاهل عارفا نه :

   حافظ با طرح تجاهل عارفا نه ، آنهای را سر زنش می کند که حقایق آشکار را می بینند ، اما در هویدا نمودن این حقایق، جهل شان را نشان می دهند. ویا به اصطلاح دیگر از کنار واقعیت ها علی الرغم آگاهی شان با چشمان بسته می گذرند واو به شیوه  خاص خود میگوید:

         معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد           هرکس حکایتی به تصور چرا کنند ؟

     ویا :

     مصلحت نیست که از پرده بیرون افتد راز          ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

  ویا :

     راز درون پرده زرندان مست پرس                     کاین حال نیست زاهد عالی مقام را

  ویا :

   من ارچه عاشقم و رندو مست و نامه سیاه          هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

    ب ـ  ثبات عقیده :

     حافظ انسان ثابت قدم و استوار است و با دمدمی مزاجی سر ستیز دارد. چون او میداند که آدمی در پهنه  گسترده  زند گی همیشه دچار فراز و فرود بوده و سیل حوادث از چارسوی حیات جاری است. پایداری  وثبات عقیدوی یکی از بنیاد های اساسی تداوم هستی است ورنه در دمدمی مزاجی ، حوادث چیره می شود و آدم را از عالم هستی ساقط می کند.

   حافظ آنچه را خود یافته است تا آخر با آن زیسته است. گزینش او بر بنیان عقلانیت استوار بوده و به حقانیت این " انتخاب " باور محکم دارد. زمان و مکان در سمت تعو یض اندیشه هایش تاثیر نداشته است. اگر داستان ملاقات تیمور لنگ با حافظ درست باشد در این جا ما با یکی از شگفتی های تاریخ رو برو هستیم. بدان معنا که تیمور این خونخوار قساوت پیشه که در اقصای عالم شمشیر زده واز کشته ها پشته ها ساخته و در هر شهرو دیار، مناره های از کله های انسان بر پا ساخته و در تمام جنگها اسپش از روی اجساد هزاران در هزار کشته عبور کرده و گرفتن نامش، رعب و وحشت بی پایان بر قلبها مستولی ساخته و گاهی برای تسخیر یک شهر تمام ساکنان آنرا ازدم تیغ گذرانیده است. تیمور که تظاهری به علم و دانش داشت ونام حافظ راشنیده بود ومی خواست که رند خراباتی ما را ملاقات نماید وشاید هم دانش خود را به رخ او بکشد چون خون آشامان تاریخ از هر حادثه به سود شهرت خود استفاده کرده ومی کند. به هرحال در هنگام این ملاقات، حافظ لباس فقیرانه بر تن دارد و با باریک بینی متوجه میشود که تیمور لنگ، سیمای ظاهری فقر آلود اورا زیر نظر دارد. تیمور از حافظ می پرسد که :

   - حافظ من سمرقند و بخارا با شمشیر  فتح کردم  اما تو آنهارا به یک " خال هندو " می بخشی ؟

  در این جا رند خراباتی ما که در برابر یکی از خو نخوار ترین چهره تاریخ قرار گرفته ومیداند که او دردل،  فقر ظاهری اورا استهزا می کند و  شاید همین لباس فقیرانه اورا معیار قرار داده و به اصطلاح حاتم بخشی اورا نکوهش می نماید. حافظ با عیاری ورندی تمام از این بخشایش ندامت نمی کشد و در واقع به باور خود استوار است و پاسخ می دهد که :

  ـ  به دلیل همین بخشش ها است که به چنین روزگارفقر گرفتار آمده ام.

   دراین جا می توانست که حافظ برای تیمور بگوید که این را به خاطر خیال اندیشی شعر خود آورده ام. و یا من صلاحیت این بخشایش را ندارم چون در تسخیر این سرزمین ها شمشیر نزده ام و... اما حافظ این رند عیار، در این جا در برابر قسی ترین آدم، از بخشایش خود دفاع می کند و یکی از شگفتی های تاریخ را می آفریند. او ثبات عقیده دارد و استواری خودرا در اندیشه هایش نشان می دهد واز این " بخشش " خود در برابر امپراطور وقت شرق ، عذر نمی آورد وبخشایش خودرا با زیباترین شیوه توجیه میکند ونمیگوید که ما کجا و بخشش سمر قند و بخارا کجا ! او در موضع بخشایش خود پایدار و ثابت می ماند و از آن راضی و خوشنود است واین خود بیانگر عظمت ثبات اندیشوی خواجه شیراز است که  بارگاه  جلالمند " عشق " رامی ستاید و  بارگاه  قدرتمند " تیمور" را به مضحکه می گیرد.

   حافظ در غزل هایش به ثبات و پایداری اندیشه هایش تاکید دارد و بطور روشن از این پایداری دفاع نمود ه است :

     من شب ها ره ء تقو ی زده ام با دف وچنگ         این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

   ویا

      روز نخست چون دم رندی زدیم وعشق               شرط آن بود که جز ره  آن شیوه نسپریم 

  ویا : 

      به کوی میکده هر سالکی که ره دانست                در دگر زدن اندیشه ء تبه دانست

       زمانه افسر رندی نداد جز به کسی                     که سر فرازی عالم در این کله دانست

  ویا :

     در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند                     تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود

   ج ـ  گزینش شیوه ء عشق ووجدان  : 

     تقریباً همه  عارفان راه  عقل را پیچ در پیچ و معمای ناگشودنی تصویر نموده اند. مذهب عاقلی نزد شان گناه است، زیرا چون و چرا و پرسشهای که عقل بر میگزیند به گفته  یکی از بزرگان  " زیر هر چون وچرا ، شیری خفته است " که کالبد آدمی را ازهم می درد و این چرا ها به حد فراوان است که گاهی آدمی را به پرتگاه  عصیان و طغیان می کشد و گاهی چنان بد بین اش می نماید که در گرداب شک و تردید فرو می برد. اما حافظ این راه  پر پیچ وخم را رها میکند و وادی عشق و وجدان را بر می گزیند وبدین شیوه مسیر گفت وشنود و پرسشهای بی پاسخ را به روی خود می بندد. او به عشق چنگ می اندازد که جان مایه اصلی هستی آدمی است :

        عشقت رسد به فریاد در خود بسان حافظ            قران زبر بخوانی در چارده روایت

  ویا :

              عاقلان نقطه ء پرگار وجود اند ولی               عشق داند که در این دایره سر گردانند

  ویا :

         دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد              عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود

        بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق             مفتی عقل در این مساله لا یعقل بود

  ویا :

       در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید          زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

   ویا :

   حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است           کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

   ویا :

    راهی است راه ء عشق که هیچش کناره نیست        آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

     هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود              در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

             مارا از منع عقل مترسان ومی بیار                  کاین شحنه در ولایت ما  هیچ کاره نیست

        فرصت شمر طریقه ء رندی که این نشان              چون راه ء گنج بر همه کس آشکاره نیست

                                                                                ادامه دارد...

حافظ غزل پرداز شور انگیز عشق وزندگی

               حافظ غزل پردازشورانگیزعشق وزندگی

                                                   ۳

                           رموز مستی و رندی زمن بشنو نه از واعظ  

                            که با جام و قدح هردم ندیم ماه و پرو ینم

   عشق ( ادامه ء بحث گذشته ) :

    حافظ نوحه گر نا امید نیست، غمهای پی در پی که به سراغش می آمد، مبارکباد می گفت. چون او می دانست که تقدیر آدمی دراین کره خاکی باغم رقم خورده است. غم نباید بر انسان چیره شود وهستی اورا ازهم بپاشد. حافظ ازغم نمی گریخت چون تکیه گاه محکم او ، مهرورزی و عشق بود و بار بار در غزل هایش خودرا حلقه به گوش وبنده ی عشق خطاب نموده است. حافظ با شور وشعور بالای که دارد ، در واقع با حربه ء عشق و مهر ورزی به نبرد غم می رود و صریح و آشکار ازغم استقبال میکند و و رودش رامبارکباد میگوید :

               تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق      هردم از نو غمی آید به مبارک بادم

  حافظ با شیفتگی تمام ، در هیئت شیواترین کلام ، سرشار از لطف خیال حکایت عشق را در شعرها یش تصویر نموده که بدان میتوان نام " معجزه ی سخن " را داد. زیراحافظ از منظرعشق به زند گی نگاه می کرد عصاره و جوهر هستی آدمی را مضمر در همین بستر می دید وحتی عشق را معلم سخن گفتن خود می دانست، حافظ "عشق" رایک بعد ماورایی میدهد واز دیداو این عشق بوده که نه تنها کلام محبت را بردهن او گذاشته، بلکه مجموعه لطف سخن او برخاسته ازمکتب عشق است. از آن هم فراتر میرود ومیگوید تعلیم سخن گفتن را "عشق " به من آموخته اگر مدح و تحسین من بر زبان خلق جاری است، برخاسته ازتعلیم عشق می باشد :

             تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد        خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

    عشق که حافظ از آن سخن میگفت، آلوده به داغ ننگ و گناه نبود. به همان دلیل سروده های او غلغله در گنبد افلاک می انداخت. در عصر حافظ ، کسانی بودند که سخنان اورا ساده و مختصر می پنداشتند و از در حسادت و کینه نسبت به حافظ نگاه می کردند و سعی داشتند تا حافظ را در نظر معاصرانش آدم ساده پندار، جلوه دهند. اما حافظ مرتبت عشق را به حد بالا می برد که هفت گنبد افلاک را مملو از صدای عشق می داند وبدین سان مخالفان اندیشه هایش را کوته نظر و مختصر نگر، معرفی میکند و نشان می دهد که آنها توانایی شنیدن این صدای جاودانه رانداشته و از درک ماهیت عشق عاجز اند:

           زین قصه هفت گنبد افلاک پر صدا ست         کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

   حافظ با نگاهی لطیفا نه و درک ژرف عارفانه از منظر عشق به عالیترین درک انسانی میرسد. بر شالوده همین درک است که حافظ جهان بینی خرد ورزانه ء خودرا از زبان گویای عشق طرح می نماید و یا به گفته ء او " طرح نو در می اندازد " . از دید حافظ ، مسجد، کلیسا و کنشت، همه جا خانه ی عشق است. او در " خرابات مغان " نور خدا را می بیند و با این نگرش نو  همه  اختلافات، دشمنیها و جنگها را بر خاسته از باطن های کور و ندیدن حق و حقیقت میداند. این نگرش حافظ ، یکی ازمهم ترین اندیشه های انسانی است که متاسفانه آدمیان به دلیل تفاوت های اعتقادی در طی تاریخ حیات خویش، دریاهای از خون را جاری ساخته و با سبعیت همدیگر را دریده اند.اما حافظ برای اینکه بتواند فلسفه عمیقآً انسانی خود را بیان کند، "عشق" را به میان می کشد، او همه جارا "خانه عشق" میداندو هیچ "اعتقادی " را بیرون از این خانه نمیداند. بدینسان میخواهد بگویدکه: جنگ هفتادو ملت به خاطر فسانه " است که گوهر اصلی که همه این عقاید، بر آن استوار است، از دید ها افتیده است، ورنه "گرمای عشق" تجلی اش در تمام ادیان وباورها یکسان بوده،یکی از دیگری برتری ویاکهتری ندارد.فقط مهم این است که ما نور تابنده آن را احساس نماییم وماهیت این "گوهر" را شناخته ودرک نماییم که همه ادیان رخ بسوی آن دارد.همه به خدای خود عشق می ورزند، وپرستش نمادها وسیله رسیدن به "عشق " است، و تفاوت نماد ها نباید، سبب اختلاف، جنگ ونابودی  همدیگر شود. 

         طبیب راه نشین درد عشق نشناسد        برو بدست کن ای مرده دل مسیح دمی

                                                         ***

       حدیث عشق زحافظ شنو نه از واعظ           اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

                                                         ***

  همه کس طالب یارند چه هوشیار چه مست      همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت

                                                           ***

       جنگ هفتادو دوملت همه را عذر بنه              چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

      حافظ  بامظاهر و رویکرد های اعتقادی ای که منجر به جنگ ، تباهی و نزاع و خونریزی گردد، به مقابله بر می خیزد. به باور حافظ همه آنانی که رخ به سوی کلیسا ، مسجد و یا کنشت دارند ، طالب " یار "  اند که  از ژرفای ایمان اعتقادی خویش به آن عشق می ورزند. پس جنگ و اختلاف ، بیرحمی و کشتار بیانگر ندیدن این حقیقت ساده است. حافظ بدین وسیله می خواهد که به همه معتقدان ادیان و باور های مختلف پیام محبت بدهد وعشق را به حیث محور و جوهر هستی در سرتاسر این اندیشه ها پروازدهد تا آدمی را از کشتار و غارت همدیگر بر حذر داردو درعین حال دیدگاه وعملکرد متحجرانه و خشونت باری که از نام دین واعتقاد خاصی برخیزد ، محکوم نماید.

    جبر و اختیار :

  حافظ پیرامون جبر و اختیار آدمی ، پرسش های کلیدی را مطرح می نما ید :

  آیا در اختیار به روی آدمی باز است ؟ آیا تدبیر و تقدیر عنان به عنان می رود ویا برعکس ؟ آیا باجد و جهد می توان امور هستی را سامان بخشید ؟  حکم قضارا می توان دگر گون نمود ؟ آیا چاره  دیگری جز تسلیم و رضا در دایره  قسمت ، وجود دارد ؟ در این دنیا از آدمیت نشانه ای  هست ؟ اگر نیست میتوان آدم و عالم دیگری ساخت ؟ اگر چرخ روزگار به مراد ما نگردد ، میتوان آنرا دگرگون نمود ؟ واز این قبیل حافظ پرسش های زیادی را طرح میکند. پرسشهای که در تاریخ حیات آدمی، به صورت متداوم از سوی فرزانگان خرد و اندیشه مطرح گردیده اند، وهر کدام به شیوه ء خود پاسخ داده اند. اما پاسخ حافظ چند بعدی و کنایه آمیز است. ولی عصاره ء پاسخش در این محور دور می زند که آدمی جز تسلیم، رضا و توکل چاره ای دیگری ندارد و تکیه به دانش و تقوای صوری را حافظ بر نمی تابد:

           رضا به داده بده وز جبین گره بگشای    که بر من و تو در اختیار نگشاده است

                                                               ***

     مستور و مست هردو چو ازیک قبیله اند         ما دل به عشوه ی که دهیم ، اختیار چیست ؟

                                                             ***

     می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار         این موهبت رسید زمیراث فطرتم

                                                            ***

   مرا روز ازل کاری به جز رندی نفر مودند       هر آن قسمت که آنجا رفت ، از آن افزون نخواهد شد

                                                            ***

    در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم        لطف آن چه تو اندیشی ، حکم آن چه تو فرمایی

                                                            ***

      در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم          کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

                                                           ***

      تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست        راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

     توجه باید داشت که حافظ در شعر هایش، تصویر های متضادی را مطرح می نماید و ماندگاری شعر حافظ در همین طر ح ها است. چون حیات آدمی پیوسته در بستر تضاد ها سریان داشته و اگر تضاد را مایه و عصاره ء تکامل دانسته اند ، سخن صواب گفته اند. چون حقیقت و دروغ مطلق وجود ندارد. نسبیت در همه ء پدیده ها جریان دارد و هر آنچه که مطلق انگاری را بر تافته است، پی آمد ناگوار و غم بار ی داشته که در برخی موارد به تراژیدی های هول انگیزی منجر گردیده است. مطلق انگاری این اندیشه ویا آن اندیشه ، مریدان متعصبی بار آورده اند که برای ثبوت دید گا های به اصطلاح " حقیقت بین " شان، دریای از خون و آتش را جاری ساخته اند و سر های سبزی را بر باد داده اند. حافظ اگر از یک سو تسلیم ، رضا ، تن دادن به تقدیر وتوکل را توصیه می کند، از سوی دیگر، انتظاری برای موعود دارد ،موعودی که با عیسی نفسی خویش ، به جانهای ازدست رفته، حیات می بخشد. حافظ بدین سان در برابر غم روزگار قامت فراز میکند و صبح صادق را برای آدمی مژده می دهد:

      مژده ای دل که عیسی نفسی می آید          که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

                                                           ***

        یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور      کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

                                                            *** 

        ای پادشه ی خوبان ، داد از غم تنهایی       دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی

                                                            ***

       رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند          چنان نماندو چنین هم نیز نخواهد ماند

  طریقت حافظ :

     حافظ طریقت انسان دوستی دارد و حیات را حق نخست آدمی می داند و هر کژی ناروای که هستی آدمی را تاراج نماید بر آن می تازد وتجاوز به حقوق دیگران را نهی میکندو بدین وسیله استبداد و ظلم را نکوهش می نماید. دوران حافظ که دوران زورگویی، فتنه ، فساد وریاکاری است و او نمی تواند که از کنار این همه نا بسامانی اجتماعی و ظلم بی حدو حصری که بر انسانهای روزگارش، وارد میشود، بی تفاوت بگذرد. حافظ به عنوان انسان عدالت پسند و آزاده با زرو زور ، تزویر و ریا ، استبداد و خودکامگی در می افتد ، هر قماشی - چه از جنس حاکم وچه از جنس قاضی و محتسب -  بر حقوق دیگران تجاوز روا دارد با بی پروایی بر آنها می تازد و شکر گذار این است که  خودش زور مردم آزاری ندارد.

    حافظ عیاری، وفا به عهد، رندی و نیکویی را ستایش می کند تا بدی هارا نکوهش نماید.حافظ به عنوان یک اندیشه ورز می داند که دلیل قرارنگرفتن دنیا بر " منهج عدل " ناشی از ستم پروری و خود نگری اربابان قدرت در طول تاریخ حیات آدمی است که استبدادگران با تکیه به شمشیر های خون چکان شان بر خلق خدا ،جبر رواداشته اند وبرای ادامه  سیطره  شان از هر وسیله ای سود جسته اند.به همان دلیل است که زاهد صوری را ظاهر پرست ، واعظان سخنور را بی عمل و صوفی ریاکار را تزویر گر معرفی میکند و به نحو همه ء آنان را مظهر خود پسندی، می داند. حافظ که از فرهنگ بلندی بر خوردار است وقتی از حق آزاد زیستن انسان سخن می گوید و بر ظلم می تازد، خودرا در محور گفته هایش قرار میدهد، بدان معنا که از بازوی خود که قوت مردم آزاری ندارد ، شکر میکشد و میگوید که " حافظ " دل کسی را به " ناله " میازار ویا در جای دیگر اشاره دارد که " حافظ " خاک ره  دیگران شو و غباری را بر میفشان، تا خاطر کسی از رهگذار تو مکدر نشود. حافظ که طریقت رندی و عیاری را پیشه ساخته است. در مواردی زیادی مخاطبانش را نصیحت نمیکند، واو خود ش را مخاطب قرار می دهد وحتی ملامتی را عهده دار می شود تا بدین وسیله پیام آزاده گی را به گوش دیگران برساند. اینکه به مکتب "ملامتیان " نظری داشته ویا نداشته ، محل تامل ما نیست. فقط در این جا بار دیگر بلند نظری و فر هنگ متعالی حافظ از تجلی ویژه بر خوردار است. او با شیوایی کلام ، خودرا نهیب زده است تا در کنش های زیان آور به فضیلت آدمی ، سقوط ننماید. از جمله ء این کنشها  " بد نگری " و " مردم آزاری  " ویا به اصطلاح دیگر استبداد است که احتراز از آنهارا بر خود فرض می داند:

         مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن       که در شریعت ما غیر ازاین گناهی نیست

                                                       ***

         وفا وعهد  نکو باشد ار بیاموزی                 وگر نه هرکه تو بینی ستمگری داند

                                                      ***

          نی دولت دنیا به ستم می ارزد            نی لذت مستیش به الم می ارزد

                                                       ***

        دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ         که رستگاری جاوید در کم آزاری است

                                                         ***

             من از بازوی خود دارم شکر                    که زور مردم آزاری ندارم

                                                          ***

       چنان بزی که اگر خاک ره شو ی کس را         غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

                                                            ***

      فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم            وان چه گویند روانیست نگوییم روا ست

                                                           ***

     وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم          که در طریقت ما کافری است رنجیدن

                                                                                               ادامه دارد...

حافظ غزل پرداز شور انگیز عشق وزندگی

                           حافظ غزل پردازشورانگیزعشق وزندگی

                                       ۲

     بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل     توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

       نظام فکری حافظ:

     حافظ از تفکر گسترده وعمیق برخوردار است. اواندیشه های بلندی راپرورش می دهد ودر شعر هایش متجلی می سازد. می گویند که حافظ قسمت اعظمی از شعرهایش را بدست خویش نابود کرده است. گرچه این سخن محل تامل است چون اسنادی در زمینه وجود ندارد ، اما اگر چنین فرضیه ی درست باشد. مسلماً که این شعرها به مهم ترین " اسرار حیات " ارتباط داشته که حافظ نمی توانسته از بیم روان مسلط اجتماعی دوران خویش، به حفظ و تبارز آنها،تن دردهد.حافظ دردوران حیات خویش بارها از جورزمانه،شیخ ومحتسب،ریا ودروغ،بهتان ودسیسه سخن گفته است.اینهاتاحدزیادی میتواند گویای از طرح های عصیانگرانه ای حافظ باشد که نسبت به هستی دید فراتراز قراردارد های زمان خویش را داشته است.چون سیماهای برجسته درتاریخ فرهنگ ،ادبیات وعرفان،نگرش دگرگونه نسبت به اسرار حیات داشته اندکه حافظ این رند خراباتی و عیار را نمیتوان از این رده به شمار نیاورد. اما طوریکه گفتیم تاهنوزهیچ مدرکی دردست نداریم تا یقین نماییم که حافظ بخشی ازاشعارخودرا بدست خود نابود کرده باشد.

  سخن گفتن از تفکر بلند حافظ به خاطر دشوار است که نه تنها تصاویر متناقضی که بیانگر اندیشه های عرفانی او می باشد، در غزلیات وی فراوان است بلکه حافظ گاهی در یک مصرع بطور فشرده و منسجم یک اندیشه را بیان میکند. به گونه ء مثال درهمین مصرع مشهور از یک غزل حافظ مکثی می کنیم که:

     بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم      فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم 

  حافظ با صور لطیف خیال به عنوان یک شاعر زبردست ، از مسیر شیوا و ظریفی وارد یک اندیشه می شود که در طول تاریخ حیات انسان، این اندیشه به گونه های مختلفی از سوی متولیان آزادی و انسانیت در برابر تحجر، تعصب و کهنه اندیشی، ابراز گردیده و خیل عظیمی از این راهیان دیگر اندیش در گسترش طرح های نو شان که درونمایه ای اصلی آنرا " آزادیخواهی " ازطریق " تغییر " و" دگرگونی " تشکیل میداده است در نطع استبداد سربریده شده اند.اما حافظ از تاریخ نبرد آزادیخواهان به خوبی آگاهی دارد، ولی با ظرافت تمام و از منظر دیگری شاه بیت آزادی را سر میدهد که هم شاعرانه ، هم نوگرایانه وهم متحول کننده است. یعنی با افشاندن گل و انداختن می در ساغر ، وارد این اندیشه می شود. آنگاه به مخاطبانش به تمام آنهای که دیگر توان پذیرش وتحمل اوضاع نابسامان پوسیده وافسرده شده را ندارند ، ندا درمی دهد که : بیایید که قرار دادهای دوران خودرا درهم کوبیم، این قراردادها سقفی ولو به بلندای سقف فلک هم داشته باشند، آنرا بشکافیم و طرحی تازه ای را بریزیم. حافظ میداند که نو پذیری یکی از بنیادی ترین اندیشه های بشری است ، بدان سبب او آدمی را به نبرد باورهای " کهنه " فرا می خواند. اما در این جا او مانند اندیشه ورزان سیاسی و فلسفی شعار نمیدهد، او به عنوان یک شاعر، نخست از زیبا ترین مظهر طبیعت یعنی "گل" آغاز میکندوبعد " می "را می آورد، چون حافظ "می"را در برابر خشک اندیشان تقوا فروش، به نماد پیکار علیه آنها مبدل ساخته است. حافظ  نماد های " گل " و " می " را درکنار هم قرار میدهند وپس از آن اندیشه ی دگر گون کننده اش را با زیباترین کلمات ارائه میکند. حافظ با طرح این اندیشه، هم زیبای شعرش را حفظ می کند ، هم هدفش رابا آواز رسا به گوشها می رساند و هم از غلطیدن به شعار، احتراز می نماید.

   حافظ می داند که طرحی نو در انداختن ، خطرات زیادی در پی دارد. همه ی کهنه اندیشان در برابر "طرح نو " یکپارچه می ایستند و با ابزار های که در اختیار دارند به جنگ آن میروند. قاضی، مفتی ، محتسب، متشرع دین، زاهد خودپرست، تقوا پیشه گان سالوس، ریاکاران وغیره هرکدام از سنگرهای کهنه پرستی به جنگ نوپذیری میروند. لذا حافظ هجوم این " لشکر غم " را در مصرع دوم چنین پاسخ می دهدکه :

             اگرغم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد     من و ساقی بهم تازیم وبنیادش بر اندازیم

    حافظ با آوردن این مصرع، به همه عاشقان آزادی ودنیای نو، اعتماد خاطر میدهد که تسلیم لشکر غم نشوند، چون اگر لشکریان ستم بخواهند که خون"عاشقان"ویا به اصطلاح دیگر رهروان نوگرا ونوپذیر را بریزند، قوت دیگری وجود دارد که بنیاد آنهارا بر می اندازد.حافظ باپرورندان این "باور" به شیوه بسیار دلپذیر، از طرح نو ودنیای نو که با شعر خود مژده برپایی آنرا داده است، دفاع میکند.

     این فقط اشاره ای  بود به یکی ودو مصرعی ازیک غزل حافظ. در همین یکی دو مصرع حافظ توانسته که مهمترین اندیشه  آرمانی انسان را در راستای ایجاد یک دنیای نو ، بیان نماید و این سرود وسروش را به گوش همه برساند.

     اکنون می رویم به سراغ برخی از اندیشه ها وتفکر والای حافظ :

     حسن حیات :

       حافظ به زنده گی انسان ارج فراوان قایل است. نظام هستی از نظر حافظ دارای یک هارمونی است  انسان باید منطبق با این هارمونی حرکت نماید. ازدید حافظ هیچ چیزی در دنیا زاید خلق نشده و هر خلقت در بطن خویش معنا و ضرورتی از نظام هستی را حمل میکند. فقط آدمی باید به معنای نیازخلقت این پدیده ها پی ببرد. چون خلقت طوری هارمونیزه شده است که هر پدیده در جوهر متضاد خویش قابل رویت است. گل و خار،شب و روز، روشنایی وتاریکی،سردی وگرمی، هستی ومیرایی درکنارهم معنا پیدامیکنند.آدمی نباید هیچ چیزی را در طبیعت وهستی ناکاراو زاید بپندارد، چون نظام هستی بر یایه های تناقض وپارادوکس هایش در حرکت است.

         حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج       فکر معقول بفرما ، گل بی خار کجاست ؟

     من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست        که ازآن دست که او می کشدم می رویم

     حافظ به اندیشه های عرفانی هم باورداشت وهم تسلط کامل. حافظ در سراسر دیوان غزلیات خویش، از تمام مراحل عرفانی سخن گفته است. اماخواجه شیراز هیچ گاهی خرقه ی صوفیانه به قصد ریاضت کشی نپوشیده وخود هم به این نکته اذعان دارد. بهرحال حافظ بدون آنکه تظاهر به فلسفه بافی نماید اندیشه های عرفانی خودرا در شعر هایش گنجانیده است. در این سه مصرع جداگانه، حافظ از "حیرت " حرف می زند که یکی از مراحل عرفان به شمار میرود.

      از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود         زنهارازاین بیابان وین راه ء بی نهایت

     ای آفتاب خوبان می سوزد اندرونم              یکساعتم بگنجان در سایه ء عنایت

   این راه را نهایت صورت کجا توان بست          کش صد هزار منزل بیش است در بدا یت

     حافظ، علاوه بر آنکه صوفی ریاضت کش نیست،بلکه صوفی گری که به شرط پاداش ،رسیدن به فردوس وهمآغوشی با حورو غلمان، انجام یابد، به شدت بدان معترض است. طاعت و عبادتی بنده های که به شرط پاداش خواهی ویا مزد گیری از خداوند، به فرجام می رساند، زیر سوال می برد و چنین می سراید:

    تو بنده گی چو گدایان به شرط مزد مکن           که خواجه ، خود روش بنده پروری داند

    عشق :

     بینش حافظ نسبت به عشق عمیق و گسترده دامن است. حافظ مرتبه ء عشق را خیلی فرازمند میداند وبه حد که عشق را جان و حقیقت هستی تصویر می کند. از نظر حافظ حضور آدمی، پری،ملک و ملکوت حاصل عشق است. عشق نغمه ای را به صدا در آورد که در قلب هستی آتش افروخت وتمام تابش حیات بر گرفته از این آتش است. اگر عشق نمی بود این گرما وتابش وجود نمی داشت و منبع حرکت آدمی از این تابش است که عشق آنرا به ارمغان آورد. عشق بحر ناکرانمند است . اما این بحر مواج و خون فشان است تا در آن به غواصی نپردازی به عشق نمی رسی ولازمه ای رفتن در دل این بحر بیکرانه ، جز جان سپردن و خودرا ایثار کردن، چاره ء دیگری ندارد. اما از نظر حافظ فهم حقیقت عشق از حوصله  دانش انسانی خارج است و از نظر او" عقل فضول " را به ساحت " جنون مقدس عشق " راهی نیست :

         در ازل پر تو حسنت زتجلی دم زد              عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد

   عقل می خواست کز آن شعله ، چراغ افروزد      دست غیب آمدوبر سینه ء نامحرم زد

  و یا:

   من همان دم که وضو ساختم از چشمه ء عشق     چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

  و یا :

     هر آن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق       براو نمرده به فتوای من نماز کنید

  و یا :

       قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز            ورای حد تقریر ست شرح آرزومندی

     از نظر معنی غزل را شعربزمی گفته اند که بیانگر احساس درونی شاعراست وعشق جایگاه بلند در غزل دارد. بدون شک غزلیات حافظ سرشار ازبیان لطیف،خوش آهنگ ونرم عاشقانه است که از اندیشه  او تراوش نموده که می توان بسیاری از شعرهای حافظ را " سرود عشق " نامید. از دید حافظ آنهای که در کمند عشق به اسارت رفته از تعلقات هر دو عالم آزاد اند. حافظ در واقع عشق را وسیله  رهایی انسان از عبودیت به مادیات و یا رسیدن به هواهای نفسانی حتی در د نیای دیگر ، میداند. غزل حافظ زبان عشق است ، سرود مهر ورزی است،دعوت وپیامی است به یگانگی روانها ، صداقت و اخلاص ، شورو شعور ، شگفتن ، بالیدن و پیوستن :

        مطرب عشق عجب سازو نوایی دارد         نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد

       عالم از ناله ء عشاق مبادا خالی             که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

      پیردردی کش ما گرچه ندارد زرو زور           خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد

 

                                                                                            ادامه دارد...